کارمند تازه به دوران رسیده ای که مدیر یکی از شعب شرکتی بازرگانی شده بود ،یکراست به فروشگاهی رفت و یک کیف بزرگ سامسونت خرید . بعد به شرکت آمد و بزرگترین اتاق را به عنوان دفتر کارش انتخاب کرد و تلویزیون ، رایانه ، رادیو و فتوکپی را به آنجا برد . بعد پنجره ها را پرده کرکره زد و با خیال راحت نشست پشت میزش .

دو سه ماه بعد بازرسی از اداره مرکزی برای سرکشی به شرکت آمد از یکی از کارمندان که در راهرو ایستاده بود پرسید : آقای مدیر تشریف دارند؟ کارمند با تعجب به او نگاه کرد ، بعد آب دهانش را قورت داد و گفت : ما.... ما اصلا مدیر نداریم !!! بازرس با تعجب پرسید : چه طور ، مدیر ندارید؟!

کارمند گفت : البته ، بالای در یکی از اتاقها نوشته شده است : اتاق مدیر، اما به گمانم کسی آنجا را اجاره کرده است !! بازرس که مات و مبهوت شده بود به زحمت پرسید : کی ؟! اسمش را نمی دانم . بعضی وقتها یک نفر با یک کیف بزرگ می آید و می رود توی آن اتاق ، اما ما نمی دانیم چه کاره است !!!بازرس زیر لب گفت : به به ! به این می گویند مدیر!

دو روز بعد  ، تشویق نامه ای از اداره مرکزی برای آقای مدیر آمد .